با شدت یافتن مشکلات امنیتی در جستجوی مکان ها ی بی خطریم و البته یافتن چنین مکان هایی در گیلان سرسبز سخت نیست ؛ روزهای تعطیل کنار هر رودخانه و حاشیه ی هر جنگلی خانواده های بسیاری نشسته اند و به گپ و گفت مشغول اند ....
کمپین چیزی را به تعطیلات ما افزوده است . دیگر به گلگشت های آخر هفته ی مان جمع آوری امضا را نیز افزوده ایم ....
همسرم نگران است او می گوید اگر در حضور نازلی کوچک مان اتفاقی برایت بیفتد تاثیر جبران ناپذیری بر او می گذارد و من باز مثل همیشه خطر را جدی نمی گیرم . می گویم اگر شهر را برایمان نا امن کرده اند تا در خانه هایمان بمانیم برای اینکه به انفعال تسلیم نشویم چاره ای نیست جز آنکه عرصه ی مبارزه را به وجب وجب خاک کشورمان بکشانیم ..."مگر می توانند قدم به قدم این خاک وسیع را قرق نیروهای امنیتی کنند ؟"....
جمعه است نم باران شب گذشته خیابانها را خیس کرده است هنوز هوا ابری است و احتمال باران جدی .... اما من و سحر نمی خواهیم جمعه ها را از دست بدهیم پس باز به اتفاق خانواده هایمان به دشت و کوه می زنیم . مقصد قلعه رودخان است , قلعه ای چند صد ساله در نزدیکی فومن ... با نزدیک تر شدن به قلعه باران شدید تر می شود . مرد ها می خندند و به شوخی از اینکه در خانه نمانده اند تا "استراحت " کنند و "فوتبال "ببینند افسوس می خورند ...مانده ایم ...با این باران شدید نه می شود تفریح کرد و نه می شود امضا جمع کرد .... به اصرار ما همچنان به سمت قلعه می رانیم . باران جدی تر از آنی است که حدس می زدیم به ناچار ماشین را در کمپی نزدیک قلعه پارک می کنیم , تا قلعه دو ساعت کوهنوردی است و با این باران نمی توان تا آنجا رفت ... یکی از آلاچیق های خالی کمپ که پرده های عایق دارند را اجاره می کنیم و می نشینیم ... کم کم زیبایی های گردش در هوای بارانی را در می یابیم ... طراوت هوا و فضا چند برابر شده است , باران کم می شود و مه کوههای اطراف را می گیرد . رودخانه ای از نزدیکی کمپ می گذرد و درختان سر به هم آورده ی حاشیه ی رودخانه منظره ای جادویی آفریده اند ....نازلی مست و سرخوش در کمپ می دود ، با دخترکی هم سن و سال خودش دوست شده است . کم کم چند آلاچیق دیگر نیز در کمپ پر می شوند . من و سحر هر کدام فرم به دست به سویی می رویم و باز از کمپین می گوییم و تغییر قوانین تبعیض آمیز ...خانواده ها با دقت گوش می کنند ، فرم ها را نزدشان می گذاریم تا بخوانند و در صورت تمایل امضا کنند . به تجربه در یافته ایم که اکنون تا ساعتی بحث قوانین و حقوق زنان بحث اصلی خانواده خواهد بود .
کمی بعد سحر برای گرفتن فرم ها می رود ، چند امضا اضافه شده است .... در یکی از آلاچیق ها زنی با وجود مخالفت شوهرش که این قبیل کارها را بی نتیجه می دانست , هم امضا کرده است و هم برای اطلاع بیشتر آدرس سایت ها را خواسته است .... در حال شمردن امضا ها هستیم که زنی پیش می آید ..."ببخشید بعضی ها پشیمان شده اند ، میشه فرم ها را یک لحظه بدهید "...هر چند برایمان تلخ است اما می دانیم باید به انتخاب و عقیده ی آنها احترام بگذاریم ...سحر در حالی که در جستجوی فرم مورد نظر است با لبخند می پرسد"...چرا ؟"و زن می گوید با هم صحبت کردیم و چند تا از مرد ها از اینکه امضا نکرده اند پشیمان شده اند و می خواهند امضا کنند "...فرم را به زن می دهیم و من و سحر هر دو از ته دل می خندیم ...زن با فرمی که چند امضای دیگر به آن اضافه شده است باز می گردد و من به واقعیت ملموس و بزرگی می اندیشم که جنبش زنان و کمپین در آن ریشه دارد ...واقعیت زندگی لحظه به لحظه ی زنان ...واقعیتی که می تواند هر زنی را حتی در حد بحثی چند دقیقه ای و جمع آوری چند امضا به حرکت وادارد . واقعیتی که زنان را و حتی مردان را علیرغم همه ی سرکوب ها به عرصه ی تلاش برای تغییر می کشاند ...