تبليغاتX
کمپین رشت - روزی با کارگر/شهلا عادلی

 

در یکی از روزهای گرم تابستان در اتاقی سرد در بخش زنان واقع در بیمارستان شفا نشسته بودم. برنامه هر روزم بود که با بیماران این بخش به گفتگو پرداخته تا از سیر بیماری آنان آگاه شوم.

آن روز نیز مانند سایر روزهاسرگرم نوشتن گزارش روزانه بودم که ناگهان بدون هیچ درنگی در باز شدوزنی میانسال سراسیمه و بی قرار وارد اتاق شد و از من تقاضای کمک نمود .با شناختی که از وی داشتم و با توهماتی که این بیماردر سراسر زندگی وی با آن خو گرفته بود تمام سعی خود را در آرام نمودن وی و پذیرش واقعیت نمودم.

به دلیل آنکه بیمارم از پذیرفتن بیماری خود امتناع می نمود .می دانستم که چقدر به دوش کشیدن ان همه رنج به تنهایی غیر ممکن خواهد بود .پس از تلاش های بسیار برای ایجاد اعتماد در بیمارم بالاخره توانستم وی را متقاعد به بازگویی مشکلاتش نمایم.

وی زنی بود 46ساله, که 15سال پیش از شوهر معتادش طلاق گرفته بود واکنون پسری 25ساله داردکه تنها یادگار این ازدواج میباشد.وی از زمان ازدواج خود به دلیل عدم وجود تکیه گاه محکمی در طول دوران زناشویی مجبور به کار کردن در موسسه..........شده بود .و با حقوق اندکی به تنهایی بار زندگی را به دوش می کشیدودر طی مدت زندگی مشترک خود بارها مورد ضرب و شتم وحشیانه همسر خود قرار گرفته بودکه پس از تلاشهای بسیار توانست ازاو طلاق بگیرد تا شاید تنهایی مرهمی باشد به وسعت تمامی رنجهای او.

اما این جدایی و خاتمه یافتن زندگی مشترک وی آغازی بود برای ایجاد مشکلات عصبی که تاکنون نیز با آن دست وپنجه نرم می کند.به گونه ای که به شدت از تنهایی وحشت دارد زیرا در سکوت تنهایی خود صدای زنگ در را می شنود و هنگامی که در را باز می کند مردی تنومند(شوهر خود) را در پشت در می بیند که با چاقویی در دست قصد حمله به وی را دارد اما او به سرعت وبا وحشت تمام در را می بندد.

این گوشه ای از مشکلات او است زیرا اوبا وجودمشکلات عصبی به ناچار برای تامین خرج زندگی خود و پسرش مجبور به ادامه کارمیباشد تا حق حیاتی که خدا به او بخشیده از دست نرود.

این داستان زندگی یکی از زنان کارگری می باشد که هر یک ازما به سادگی ازکناراین افراد رد میشویم و هنگامی به خود می آییم که روحشان نیز مانند جسمشان ذره ذره آب میشود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:40 توسط کمیته اطلاع رسانی |